X
تبلیغات
داستان های کوتاه کوتاه - عزرائیل

داستان های کوتاه کوتاه

خوش آمدید

عزرائیل

مسافرکش بدون مسافر داشته میرفته٬ کنار خیابون یه مسافر مرد با قیافه ی مذهبی میبینه. کنار میزنه سوارش میکنه. مسافر صندلی جلو میشینه.

یه دقیقه بعد مسافر از راننده تاکسی میپرسه : آقا منو میشناسی ؟

راننده میگه : نه.

در این زمان راننده برای یک مسافر خانم که دست تکان میده نگه میداره. خانومه عقب میشینه.

مسافر مرد از راننده دوباره میپرسه منو میشناسی ؟

راننده میگه : نه. شما ؟

مسافر مرد میگه : من عزرائیلم.

راننده میگه : برو بابا هالو گیر آوردی ؟

یهو خانومه از عقب به راننده میگه : ببخشید آقا شما دارین با کی حرف میزنین ؟!!!

راننده تا اینو میشنوه شوکه میشه و ترمز میزنه و از ترس فرار میکنه !!!

بعد زنه و مرده با هم ماشینو میدزدن…

+ نوشته شده در  90/02/13ساعت   توسط امیر  |